سال 1390

سال 1390 بر همه مبارک

اینم از عکسهای کوشای 4 سال و 2 ماهه در مسافرت نوروزی

یک پسر خوب و آقا که تو این سفر بسیار همکاری کرد و در ضمن میلی به برگشت هم نداشت.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
تگ ها :


کوشای سه سال و هشت ماهه

یک سال و نیمه آپ نکردم.

می دونم ترک یکدفعه اینجا شاید کمی عجیب و غریب بود. ولی وقتی دیدم اینجا دیگه برای گفتن همین دردل های کوچک مادرانه هم امن نیست و آدرسش رو کسانی دارند که اصلا نمی خوام و نمی خواستم  و هیچوقت هم دلم نیومد که آرشیوم رو از بین ببرم یا اینجا رو ببندم و این بود که از این محیط خیلی دلزده شدم و البته کار زیاد و کمبود وقت هم مزید بر علت شد.

 امیدوارم اون کسانی که دوست ندارم اینجا رو بخونند دیگه سراغ خونه کوچیک من و کوشا نیان و ما رو به حال خودمون بزارن.

امروز دیدم خوبه واسه از نگرانی در آوردن بعضی از دوستای گلم که همیشه سراغ ما رو می گرفتن یک آپ کوچولو داشته باشم و بگم حال همه ما خوبه.

کوشای گل ما هم که حسابی بزرگ و آقا شده و میره مهدکودک و خیلی هم راضیه. منم سخت مشغول کار و زندگی.

تصمیم گرفتم از این به بعد گاهی بیام و کمی از کارهاش رو بنویسم. چون اینجا خونه کوشاست و دوست ندارم سوت و کور بشه.

امیدوارم منو بابت این تاخیر ببخشید و بدونین که فقط اجبار بود و بس.

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
تگ ها :


پایان یک سال دیگر

امروز وقتی دیدم حال و هوای عید و سال نو تو همه وبلاگاتون پیچیده حسابی خجالت کشیدم و عزمم رو جزم کردم که اینجا رو یکمی گردگیری کنم. سابقه نداشت بین دو تا پستم دو ماه فاصله بیفته. ولی دیگه ببینین سرم چقدر شلوغ بود که وقت آزادم در حد صفر بود. ولیکن در این مدت اینقدر کارهای مفید انجام دادم که می ارزید و البته این پروسه بی وقتی همچنان ادامه دارد و دیگه به دیر به دیر اومدنهام باید عادت کنید . هر چند که به همتون سر می زنم ولی ببخشید که وقت کامنت گذاشتن ندارم. ولی همچنان این محیط را دوست دارم و دل ازش نخواهم کند هر چند با حضوری کمرنگتر. 

از کوشا گلم بگم که شده عین عسل ،شیرین و خواستنی . در کنار بزرگ شدنش خیلی شیرینتر از همیشه شده. و بیشترش بخاطر نوع حرف زدن لطیف و کودکانشه که دیگه حسابی راه افتاده و جملات بینهایت بامزه ای ازش می شنویم.

کارهاش هم مثل قبل با احتیاط و آرومه و اثری از شیطنت و خشونت درش دیده نمیشه و در کنار همه اینها یک دوست خوب و همدم واقعی برای من شده که روزبروز بیشتر بهم انس می گیره و حسابی مامانی شده. گاهی با هم میریم بیرون و حسابی می گردیم و دو تایی میریم رستوران و  غذا می خوریم و کیف می کنیم، موقع برگشتن هم تو ماشین لا لا می کنه و موقعی که دارم از صندلیش درش میارم یواش چشماش رو باز می کنه و با یک نگاه پر از مهربونی  می گه: رسیدیم؟ چقدر خوش گذشت! خدا می دونه چقدر لذت می برم وقتی اینجوری ازم تشکر می کنه.

دو هفته قبل برای اولین بار کوتاه کردن موهاش رو تو سلمونی تجربه کرد که تمام مدت عین یک گل نشسته بود  و هیچ حرکت اضافه ای جز بیسکویت خوردنش نداشت.

خونه تکونیمون هم هفته قبل بود و کوشا شده بود دستیار این آقاهه که برامون نظافت می کرد و هر چی لازم داشت براش می برد. و بدو بدو می رفت پیشش و می گفت سلام حال شما خوبه؟  و این  جمله را صد بار تکرار کرد. بیچاره آقاهه مونده بود نظافت کنه یا بچه داری. چون کوشا کل روز رو پیش اون بود تا ما!!!!!!!!!!

خوب یکسال دیگه هم عین برق و باد گذشت. برای من این آخراش شروع کارهای بسیار مفید و مهمی بود که بابتش و همچنین بابت سلامتی کوشا و  همسرم و خانواده هامون هزار بار خدا رو شکر می کنم.  امیدوارم خدا تو این سال جدید به همتون سلامتی بده تا با کمک اون به هر چیزی که دوست دارید برسید و شما هم برای من دعا کنین خیلی زیاد.

عکسهایی از مسافرت آخر بهمن

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :